![]() |
![]() |
|
| عمومی |
|
اینو با لحن فیلمهای میوزیکال و شاد و شنگول بخونید ,In shallow shoals, English soles do it The most refined ladybugs do it ,When a gentleman calls |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
به یک عدد سوپر من با قابلیت پرواز در ارتفاعات هر کشور به صورت غیر قانونی !! جهت مسافرت به نقاط خوش آب و هوا، جنگل و بیشه و کوه و دشت و دمن، در تمامی تعطیلات آخر هفته به صورت فوری نیازمندیم. متقاضیان می توانند مشخصات خود را همراه با یک قطعه عکس با لبخندِ ملیح به نشانی بانکی ما واریز نمایند.
پ.ن.افرادِ با قیافه و رفتار " سوپر مَن" ای از ارجهیت برخوردار می باشند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
ولیعهد پیشین اینجا هم بالاخره بعد از مدتها بیماری مُرد وبینوا آرزوی امیری را با خودش به گور برد! یادمه اون موقع که بچه بودم و سرود ملی کویت هم حفظ شده بودم ( چون هر روز عصر قبل شروع برنامه کودک اول سرود ملی پخش میشد، درست مثل ایران و اون سرود ملی طولانیش! )، آره خلاصه ، اون موقع ها امیـر کویت- که یکسال و نیمی هست فوت کرده - رو دوست داشتم، قیافـه مهربونی داشت. اما حتی همـون موقع با عقل یه بچه ۵-۶ ساله از ولیعهـد خوشم نمیومد، یه جورایی مثل خِنگ ها نگـاه میکرد. اگر چه همیشه بین خودِ کویتی ها محبوبیتِ بالایی داشت و مزایـای زیادی بهشون داد و کلی بهشون خدمت کرد. به هر حال ولیعهد خوش شانسی نبود و بعد فوت امیر به جای امیر شدن کلاً کنار گذاشته شد و کسی امیر شد که از تمام وجناتش بدجنسی میباره!! خلاصه اش اینـکه، این چند روزه که مملکت تعطیل بود و همـه مردم از صبح علـی الطلوع تا سحر ریخته بودن کنار دریا و همه جا و برای خودشون خوش بودن و آهنگ و بزن و برقص،و مسؤلين كه خيلي عادی و آروم می رسیدن- نه کسی اشک زورکی میرخت نه کسی تو سرش میزد!!- بی اختیار منو یاد سال فوت خمینی -که ایران بودم و مثل همه پای تلوزیون -انداخت. فکر کنم صحنه ای که از هجوم تقریباً وحشیـانه مردم پای خمینی از تابوت بیرون افتاد و مجبور شدن بَرِش گردونن تا یک صندوق فولادی!!!!! براش بسازن، هیچ وقت از ذهنم پاک نشه! و البته باقی قضایا که همه چاره ای جز دیدنش نداشتن.
دو کشور اینقدر نزدیک هم ، اما برخوردِ حکومت و مردم با یک مساله اینقدر متفاوت! واسه من كه قسمت خوبش سه روز تعطیلی بود، میگن تعطیلی نطلبیده مُراده!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
شايد از قرنی پیش،که برای من ابدیتی ست، حتی خیال و فکرِ به تو هم از حضورِ بیشتر اطرافیان واقعی تر و جذاب تر بود. اکنون اما حتی حضورت و نگاهت برایم بی معناست. نگـاهی که زمـانی بیشتر از تمـام حرفهای دنیا،حرف داشت.
حس ِ عجیبی است این بی تفاوت بودن به تو! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
و من امروز زنی را دیدم که در اتوبانِ شلوغ با پایش بر پدال گاز فشار میداد و با دستش مداد چشم میکشید!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
دلم بد جور هوس ستاره کرده. هوس شبهای بچگی و سفر در بیابانهای بین شهری. چقدر ستاره داشت آسمان. پر رنگِ پررنگ. همیشه مرا ساعتها به رؤیا پردازی وا میداشت. که هر کدام چه شکلی اند، که آسمان از آنها چه رنگی است...
حتی بیابانها هم الان ستاره ندارند، فقط نور ماشینهای روبروست که چشمت را کور میکند و انعکاس صورت شبه گونه خودت. شهر هم که باید فاتحه اش را خواند. گویا نورها کم بودند، ساختمانهای بلند بلند که دیگر جز مثلث های کوچک چیزی از آسمان سیاه باقی نگذاشته.
دلم بدجور ستاره می خواهد و سکوت و نسیم . فقط گاهی آن آسمان پر ستاره را در خواب می بینم، چه سکونی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
هر روز توی خونه دعوا داره. میگه پدرش اصلاً درکش نمی کنه، میگه از پـدرش متنفره، میگه هیچ وقت به خاطـر کارهایی که باهاش کرده نمی بخشدش، به خاطر اینکه اجازه نداده با دختر مورد علاقه اش ازدواج کنه. به خاطر ِهزار تا چیز دیگه. میگه منتظر اون وقتیِ که سر پل صراط جلو پدرش رو بگیره. میگه...
من میگم ما هم پدر مادرمون رو درک نمیکنیم، میگم اگه واقعاً کسی رو دوست داشته که براش مناسب بوده احتیاجی به رضایـت پدرش نبوده و خودش به اندازه کافی عقلش به کار خودش میرسه و این هم فقـط بهانه است . میگم این حرفها رو نزنه چون بالاخره پدرش رو می بخشه و اگه خـدای نکرده بلایی سر پدرش بیـاد خودش روبه خاطر حرفهایی که زده نمی بخشه. و اون طـرز فکر منو مسخره میکنه، این که خـیـلـــی ساده فکر میکنم.
پدرش فوت کرد، بدون هیچ مریضی. خیلی زودتر از اینکه کسی منتظرش باشه. و حالا اون میگه که چقدر پدرش رو دوست داشته، که چقدر مرد خوبی بوده ، که چقدر همه کاری برای اون کرده و اون هیچ وقت فرصت نکرده که یک کمش رو جبران کنه. که حتماً الان در جای خیلی خوبیه. جداً همه ما اینقدر زود فراموش می کنیم ؟ یا فقط آرزو می کنیم که فراموش کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
ای چشمهای قرمز ِ خسته ِ پف کرده، شما را مژده باد فراوان، که فردا و روز پس از آن "ویک اِند" است و بر شما خواهد بود که تا هنگامه صلاة ظهر خُسبيدن كرده و رویاهای خَشنگ و رومانتیک ببینید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
هوای خاکیِ خاکیِ خاکی، ازت بدم میاد!! حالا میخوای تمام تابستون اینجوری باشی؟!!!! یکم از خاک هات رو ببر انگلیس، به جاش بارون بیار. تجارت خوبی هم میشه واست. خاک می بری، دینار می گیری. حالا گوش نده، منم میذارمت میرم ایران خودمون. داشته باشه تنگ شده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
تو حرف ميزنى و من با تمام وجود گوش می کنم، اما کلماتت را آنگونه که می خواهم معنی می کنم، نه آنگونه که تو می گويی . من حرف ميزنم و فکر می کنم تو گوش می دهی، حال آنکه تو از کلمات من تنها آن قسمت را که می خواهی برای شنيدن انتخاب می کنی، و در اين ميان حواست جای ديگری است . تو چشمانت را بقدری محکم بسته ای که گوشهايت ساده ترين جملات را نمی فهمند ...
و ما هر دو چه ساده لوحانه خوشحاليم که کسی ما را و حرفهای ما را می فهمد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در کشور کویت زندگی میکنم. کشوری که کمتر کسی چیزی از آن میداند.
|
| نوشته های پیشین |
|
87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 |
| می خوانم |
|
دستپاچه مطرود وسوسه آفتاب یادداشت های یک آدم ول معطل شاه خاموش |
|
RSS
|